بنیانگذاران جامعه شناسی و مساله محیط زیست

اگوست کنت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی اصطلاح جامعه شناسی را در قرن هجدهم ابداع کرد، از نظر کنت جامعه شناسی نقشی مضاعف داشت. جامعه شناسی علاوه بر علم اثباتی جامعه، شکلی از علم نهایی بود که در کنار فلسفه و متحد با دیگر علوم دانش قوانین نظم بشری را ارائه می دهد. همانگونه که عنوان کتاب کنت یعنی رساله ای در جامعه شناسی نهادینه سازی مذهب انسانیت را نشان می دهد، جامعه شناسی باید به دکترین خاصی از نظام دانش جهانشمول بدل شود. اشتیاق اولیه کنت به خوبی توسط پارک و بورگس ادامه یافت که هر دو را می توان به عنوان پیشگامان جامعه شناسی محیطی در قرن بیستم قلمداد کرد. از نظر این دو، علوم اولیه و قدیمی به ویژه فیزیک و شیمی به بشر توانایی کنترل طبیعت را عطا کرده است؛ جامعه شناسی به بشر کنترل خودش را ارزانی داشته است.
تاسیس جامعه شناسی به عنوان یک رشته علمی یک قرن به تاخیر افتاد و با ایجاد نخستین مجله جامعه شناسی توسط امیل دورکیم در سال ۱۸۹۶ به رسمیت شناخته شد. از دیدگاه دانش محیطی، آگاهی از این امر که جامعه شناسی محیطی خودش را از سنت کلاسیک جامعه شناسی متمایز کرده است، یک گام اساسی است. هرچند امروزه حداقل در ایالات متحده، دوباره تاحد زیادی با جامعه شناسی یکی شده است. همانطور که باتل می گوید این تفکیک به گسست ارتباط نظری، ریشه های اولیه و بالقوه در جامعه شناسی کلاسیک انجامید که سهم عمده ای در فهم اثرات جامعه شناسی بر محیط و وابستگی به منابع داشت.
باتل معتقد است مارکس، دورکیم و وبر، در احیای رشته جامعه شناسی محیطی نقش اساسی پیدا کرده اند. برخی از این کلاسیک ها به شدت علاقه مند بوده اند تا به پارادایم انسان محوری توجه کنند که فرض می کند تمام مسائل(محیطی) از طریق مهارت انسانی و توسعه تکنولوژی های مناسب می توانند حل شوند. به عنوان نمونه این مطلب درباره دورکیم صدق می کند که نظام های اجتماعی را تقریبا مستقل از منابع طبیعی تلقی می کرد.
در جهت فهم چگونگی رفتار انسان ها در جامعه و محیط زیست، در سال ۱۹۷۰ و همزمان با آغاز دهه محیط زیست، جامعه شناسان دریافتند که هیچ گونه نظریه یا تحقیق منسجمی برای فهم رابطه بین جامعه و محیط زیست در در آثار خود »وبر «، »مارکس» و «دورکیم» اختیار ندارند. در حالی که هر یک از سه بنیانگذار کلاسیک جامعه شناسی صرفا به طور ضمنی به مباحث محیط زیستی پرداخته بودند، ولی این مباحث هرگز در کانون توجه جامعه شناسی قرار نگرفته است.
از دیدگاه تومه (۱۹۹۲)، موانع اولیه ایجاد شده بین جامعه و طبیعت و به تعبیری بین جامعه شناسی و زیست شناسی، سبب جدایی جامعه شناسی کلاسیک مارکس، وبر و دورکیم از امور زیستی و طبیعی شده است.
طبق نظر گلد بلات( ۱۹۹۶)، نظریه اجتماعی کلاسیک فاقد یک چارچوب مفهومی مناسب برای فهمیدن تعاملات پیچیده بین جوامع و محیط های زیستی است. دیگر اینکه هرجا نظریه اجتماعی کلاسیک به چنین موضوع هایی پرداخته است، تنها به شیوه هایی که جوامع انسانی محیط زیست شان را تغییر داده اند توجه کرده است، بدون اینکه به عواقب منفی آن تغییرات توجهی کرده باشد.
در جامعه شناسی کلاسیک، به محیط زیست جوامع انسانی اشاره خاصی نشده است، بلکه توجه ویژه، در نظریه اجتماعی کلاسیک، معطوف به چگونگی اسارت انسان در محیط زیست طبیعی خود است و اینکه چگونه جوامع نو باید از این محدودیت ها فراتر روند.
جامعه شناسی کلاسیک در زمینه محیط زیست و رابطه انسان با آن نظر چندانی نداشت. تنها محیط را در برابر فرهنگ قرار داد و رابطه این دو را محتوم می دانست؛ بدین معنی که با اراده انسان تغییر نمی یابد و بنا به اظهار گولد جامعه شناسی کلاسیک در پی ریشه یابی تخریب زیست محیطی نبود بلکه بر آن بود که چگونه جوامع » بلات «. پیشا مدرن اسیر محیط زیست های طبیعی خود بودند و جامعه های نو چگونه باید از این محدودیت ها فراتر روند